
خانههای شهری
نه یک خانهٔ مشخص؛ چیزهایی که خانه را میسازند: پنجرههای روشن و خاموش، قابها، سقفها، مرز میان داخل و بیرون.
ماندن و رفتن دو نقطهٔ مقابل نیستند؛ هرکدام چیزی از دیگری را با خود حمل میکند.
در سالهایی که رفتن برای بسیاری تنها راه باقیمانده بود و ماندن برای دیگران نوعی مقاومت، ما در میان این دو قطب زیستهایم. هیچکدام از این مسیرها مطلق نیستند؛ رفتن همواره با تکهای جاگذاشته از دل همراه است و ماندن با رؤیاهایی که هرگز جرأت پرواز نیافتند.
«ماندن و رفتن»، روایتی از این دوگانگی عمیق و تجربهای دوپاره است. داستانی نه در ستایش رفتن و نه در قضاوت ماندن، بلکه بیانی از آن کشش دائمی میان دل و عقل، ترس و جرأت، ریشه و پرواز. پاسخی به یک پرسش بیصدا که در هیاهوی این مسیر مدام تکرار میشود:

خانه کجاست؟
ما خانه را با خود میبریم، حتی اگر جایی نمانیم.
در طراحی، خانه فقط یک تصویر نیست؛ به مرز، قاب، فضای خالی، پنجرههای روشن و خاموش و فرمهایی تبدیل میشود که کنار هم معنا پیدا میکنند.

نه یک خانهٔ مشخص؛ چیزهایی که خانه را میسازند: پنجرههای روشن و خاموش، قابها، سقفها، مرز میان داخل و بیرون.

هندسهٔ خانه و قاب، خطوط سقف، فرمهای چندضلعی، پنجره و فضای محصور.

سنگهای سیاه و زرد، مثل پنجرههایی که شبها روشن و خاموش میشوند.
سنگهای سیاه در دل این قطعه، تجسم چراغِ خاموشِ کسانی است که رفتهاند و سنگهای زرد، چراغِ روشنِ کسانی است که هنوز ماندهاند.
«وقتی خودم رفتن را تجربه کردم، فهمیدم چیزی که بیشتر از شهر دلتنگش میشوم خودِ خانه است؛ آن نقطهٔ امنی که حتی وقتی ترک میشود، همراه آدم میماند.»
فرمی که میتوانست شکسته شود،
خالی بماند،
یا دوباره کنار هم قرار بگیرد.

















در تجربهٔ مهاجرت و در میان تمام دلتنگیها، متوجه شدم گمشدهٔ اصلی ما شهر نیست، بلکه «خانه» و آن نقطهٔ امن است؛ شبیه به نامهٔ فریدون فرخزاد به خواهرش که از دلتنگی برای خانه و محلهشان میگفت.
وقتی خودم رفتن را تجربه کردم، بازگشت به یک خانهٔ تاریک و خالی، سختترین مکثِ آن روزها بود. فهمیدم خانه همان پناهگاهی است که حتی در روزهای جنگ و بمباران سالهای اخیر، آدمها حاضر به ترکش نشدند.
برای تبدیل این حس به فرم، ششضلعی را بهعنوان نماد معماری خانه انتخاب کردیم، اما آن را دستنخورده نگذاشتیم. در طراحیها، فرمها از هم جدا میشوند، یا تکهای از آنها خالی رها شده تا حس نیمهرهاشدگی و جای خالی آدمها را مجسم کنند.
رنگهای سبز، سفید و قرمز مینا هم بهجای یک نماد مستقیم، ردّی از حافظهٔ بصری این سرزمیناند.




«ماندن و رفتن» دربارهٔ انتخاب یک سمت نیست؛
دربارهٔ چیزی است که از هر دو سمت با خود حمل میکنیم.
آویز دور اما نزدیکآنچه رفت، جایش را در شهر نگه داشته است.
کالکشن بعدیعشق و نفرتنمایش همه 14 نتیجهمرتبسازی بر اساس جدیدترین

























ارسال درخواست به معنای پذیرش در رزیدنسی نیست. تمام درخواستها بر اساس کیفیت آثار، اصالت نگاه، همخوانی مفهومی و امکان ارائه در فضای کشش بررسی میشوند.